غزل، دوست کوچکم را قدیمی ها به یاد دارند همونی که "آرنج" خیلی دوست داشت..
یک ماهی است که با مادرش برای مدتی به لندن رفته است و مدتی پیش از مادرش پرسیده: چرا خدا ما را اینجا بدنیا نیاورده است؟
غزل، دوست کوچکم را قدیمی ها به یاد دارند همونی که "آرنج" خیلی دوست داشت..
یک ماهی است که با مادرش برای مدتی به لندن رفته است و مدتی پیش از مادرش پرسیده: چرا خدا ما را اینجا بدنیا نیاورده است؟
از یک زمان مشخص به بعد ظرفهای من نشسته باقی می ماند
از یک زمان مشخص به بعد من فراموش می کنم گلدانهایم را آب دهم
از یک زمان مشخص به بعد من کلمات را گم می کنم
از یک زمان مشخص به بعد من دائم خون می بینم
از یک زمان مشخص به بعد من نیمه شبها بیدار می شوم
از یک زمان مشخص به بعد من دررویاهای روزم کابوس می بینم
از یک زمان مشخص به بعد من دوست دارم که من برای مدتی بمیرم
شاملو یه جایی یه نوشته ای داشت که توش می گفت ما همه آدمهایی هستیم که داریم تو یه نمایشنامه یه نقشی را بازی می کنیم...یادم نمی یاد دیگه چی گفته بود فقط یادمه که نوشته بود دردناکترین و هولناک ترین و بی رحمانه ترین نقشی که تو این نمایشنامه وجود دارد، نقش مادریه که مرگ بچه شو ببینه
-داری چیکارمی کنی؟
-غذا می خورم و فیلم نگاه می کنم
-چی می خوری و چی نگاه میکنی؟
-عدس و گردو وکشمش وپیازداغ با رب انار را زدم به پلو می خورم فیلم میت د فاکر را نگاه می کنم از خنده هم ترکیدم
-وای چقدر حال میده ..
-اره حال می ده ..
-خیلی حال میده ..
-اره خیلی ..
- حتی از میک لاو و شراب هم بیشتر..
-اره حتی ازاونم بهتر ...
-اما من اونو ترجیح میدم .
-!!!
- بچه با باباش می ره تو حموم، داشته لیز می خوره که دستش را می گیرد به اونجای باباش و بلند می شه. پدرش بهش می گه خوب شد با من اومدی اگه با مامانت اومده بودی حموم قطعا ضربه مغزی شده بودی
- دختر بی ادب!من این جوکو چه جوری واسه دختر خاله تعریف کنم؟
- خب بهش بگو یه بچه شیر با باباش می ره حموم لیز می خورده بعد مممممم....
یال باباش را می گیرد و ...
لپ تاپه صداهای عجیبی از خودش در می آورد ، هی جابجاش کردم ، خاموش و روشن ، افقی و عمودی
تا بالاخره فهمیدم
منبع صدا
شکمم بوده!
دیروز به دخترخاله یاد دادم با مووی میکر فیلمهای سفرش به شمال را ادیت کنه
امروز می گه: دوستای فیلمسازت اگه تدوین گر خواستن خبرم کن
تنها دلخوشی من در این روزهای غمگین حضور دخترخاله است که بدون تلاش زیادی من را به خنده می اندازد یکیش همین گفتگوی زیر:
- دختر خاله من ده سال پیش که به سن تو بودم...وا چرا می خندی؟
- خب خنده داره یعنی ده سال پیش هشت سالت بود؟
- نه 29 سالم بود دیوونه
- ا پس چرا من فکر کردم الان 18 سالمه
و من همچنان به گفتن خاطراتم ادامه می دهم در حالی که اون داره با باز و بسته کردن لبهاش صدای در می آورد که به گفته خودش صدای پای اردک است و وقتی من عصبانی از بی توجهی اش ساکت می شم با چهره ای غمگین می گه :
- توجه کردی صدای اردکم کم شده؟
بعد دستانش را دور دهانش می گذارد تا به صدای اردکش اکو بدهد..
اونوقت هر کی به من اس ام اس می زنه می دوه می یاد به سمت گوشی داد می زنه :اس ام اس تحریمه بی شعورها