Wednesday، July 15، 2009

مکانش درسته اما زمانش...


غزل، دوست کوچکم را قدیمی ها به یاد دارند همونی که "آرنج" خیلی دوست داشت..

یک ماهی است که با مادرش برای مدتی به لندن رفته است و مدتی پیش از مادرش پرسیده: چرا خدا ما را اینجا بدنیا نیاورده است؟

Tuesday، July 14، 2009

شنبه


از یک زمان مشخص به بعد ظرفهای من نشسته باقی می ماند
از یک زمان مشخص به بعد من فراموش می کنم گلدانهایم را آب دهم
از یک زمان مشخص به بعد من کلمات را گم می کنم
از یک زمان مشخص به بعد من دائم خون می بینم
از یک زمان مشخص به بعد من نیمه شبها بیدار می شوم
از یک زمان مشخص به بعد من دررویاهای روزم کابوس می بینم
از یک زمان مشخص به بعد من دوست دارم که من برای مدتی بمیرم

Monday، July 13، 2009

کشتن بدون ترحم


شاملو یه جایی یه نوشته ای داشت که توش می گفت ما همه آدمهایی هستیم که داریم تو یه نمایشنامه یه نقشی را بازی می کنیم...یادم نمی یاد دیگه چی گفته بود فقط یادمه که نوشته بود دردناکترین و هولناک ترین و بی رحمانه ترین نقشی که تو این نمایشنامه وجود دارد، نقش مادریه که مرگ بچه شو ببینه

Sunday، July 12، 2009

انتخابهای حیاتی

-داری چیکارمی کنی؟
-غذا می خورم و فیلم نگاه می کنم
-چی می خوری و چی نگاه میکنی؟
-عدس و گردو وکشمش وپیازداغ با رب انار را زدم به پلو می خورم فیلم میت د فاکر را نگاه می کنم از خنده هم ترکیدم
-وای چقدر حال میده ..
-اره حال می ده ..
-خیلی حال میده ..
-اره خیلی ..
- حتی از میک لاو و شراب هم بیشتر..
-اره حتی ازاونم بهتر ...
-اما من اونو ترجیح میدم .

-!!!

Saturday، July 11، 2009

جبران مافات


- بچه با باباش می ره تو حموم، داشته لیز می خوره که دستش را می گیرد به اونجای باباش و بلند می شه. پدرش بهش می گه خوب شد با من اومدی اگه با مامانت اومده بودی حموم قطعا ضربه مغزی شده بودی
- دختر بی ادب!من این جوکو چه جوری واسه دختر خاله تعریف کنم؟
- خب بهش بگو یه بچه شیر با باباش می ره حموم لیز می خورده بعد مممممم....
یال باباش را می گیرد و ...

Friday، July 10، 2009

هارد اکسترنال


لپ تاپه صداهای عجیبی از خودش در می آورد ، هی جابجاش کردم ، خاموش و روشن ، افقی و عمودی

تا بالاخره فهمیدم

منبع صدا

شکمم بوده!

Thursday، July 09، 2009

خاشاک پررو

این شصت و هفتادی ها منو از رو بردن..
به خدا!!!!!
تبصره:
و من سرانجام فهمیدم که این رسانه های بیگانه چقدر بیگانه اند
بخصوص این بی بی سی فارسی ملعون

Wednesday، July 08، 2009

جوگیر


دیروز به دخترخاله یاد دادم با مووی میکر فیلمهای سفرش به شمال را ادیت کنه

امروز می گه: دوستای فیلمسازت اگه تدوین گر خواستن خبرم کن

Tuesday، July 07، 2009

امیره دیگه

- روزت مبارک
- روز پدره امروز... روز مرد!
- خب تو هم تو این سالها واسه خودت مردی شدی دیگه

Monday، July 06، 2009

جوجه اردک عزیز من

تنها دلخوشی من در این روزهای غمگین حضور دخترخاله است که بدون تلاش زیادی من را به خنده می اندازد یکیش همین گفتگوی زیر:
- دختر خاله من ده سال پیش که به سن تو بودم...وا چرا می خندی؟
- خب خنده داره یعنی ده سال پیش هشت سالت بود؟
- نه 29 سالم بود دیوونه
- ا پس چرا من فکر کردم الان 18 سالمه

و من همچنان به گفتن خاطراتم ادامه می دهم در حالی که اون داره با باز و بسته کردن لبهاش صدای در می آورد که به گفته خودش صدای پای اردک است و وقتی من عصبانی از بی توجهی اش ساکت می شم با چهره ای غمگین می گه :
- توجه کردی صدای اردکم کم شده؟
بعد دستانش را دور دهانش می گذارد تا به صدای اردکش اکو بدهد..
اونوقت هر کی به من اس ام اس می زنه می دوه می یاد به سمت گوشی داد می زنه :اس ام اس تحریمه بی شعورها

Google Analytics Alternative